|
_-_-_عشق و احساس....شعر و رویا_-_-_ .....زندگي غفلت يك لحظه ي حواست....
|
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل [ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 6:14 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل برچسبها: اخوان ثالث [ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 12:40 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد، بيگانه ئی شد يار من بی گنه زنجير بر پايم زدند وای از اين زندان محنت بار من وای از اين چشمی كه می كاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شايد آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست فكرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مكن اين راز را درد گنگی در نگاهت خفته است گاه می نالد به نزد ديگران «كاو دگر آن دختر ديروز نيست» «آه، آن خندان لب شاداب من» «اين زن افسرده مرموز نيست» گاه می كوشد كه با جادوی عشق ره به قلبم برده افسونم كند گاه می خواهد كه با فرياد خشم زين حصار راز بيرونم كند گاه می گويد كه، كو، آخر چه شد؟ آن نگاه مست و افسونكار تو ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم نيست پيدا بر لب تبدار تو من پريشان ديده می دوزم بر او بی صدا نالم كه، اينست آنچه هست خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست همزبانی نيست تا بر گويمش راز اين اندوه وحشتبار خويش بی گمان هرگز كسی چون من نكرد خويشتن را مايه آزار خويش از منست اين غم كه بر جان منست ديگر اين خود كرده را تدبير نيست پای در زنجير می نالم كه هيچ الفتم با حلقه زنجير نيست آه، اينست آنچه می جستی به شوق راز من، راز زنی ديوانه خو راز موجودی كه در فكرش نبود ذره ای سودای نام و آبرو راز موجودی كه ديگر هيچ نيست جز وجودی نفرت آور بهر تو آه، اينست آنچه رنجم می دهد ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو
موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل، فروغ فرخزاد برچسبها: فروغ, فروغ فرخزاد, شعرهای فروغ فرخزاد [ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 6:28 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
________________________________________________________________ لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم ساز صبا بناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو می کشم
________________________________________________________________ شب همه بی تو کار من شکوه بماه کردن است روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است [ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 5:27 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
مرا عشق تو در پیری جوان کرد
دلم را در غریبی شادمان کرد به آفاق شبم رنگ سحر داد مرا آیینه دار آسمان کرد خوشا مهری که چون در من درخشید جهان را با من از نو مهربان کرد خوشا نوری که چون در اشک من تافت نگاهم را پر از رنگین کمان کرد هزاران یاد خودش را در هم آمیخت مرا گنجینه ی یاد جهان کرد غم تلخ مرا از دل به در برد تب شوق تو را در من روان کرد وزان تب ، آتشی پنهان برافروخت که شادی را به جانم ارمغان کرد مرا با چون تویی همآشیان ساخت تو را با چون منی همداستان کرد گواهی بهتر از حافظ ندارم که قولش این غزل را جاودان کرد شب تنهایی ام در قصد جان بود خیالت لطفهای بیکران کرد نادر نادر پور
موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل [ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 3:30 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است. تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی. تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالی های پی در پی تو را از نیمه ره بر گشتن یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشک من ترا بدروردخواهد گفت من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت فریدون مشیری
موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل [ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 3:11 قبل از ظهر ] [ فرشته ]
در امتداد گذر چند ثانیه صبر کن تنها برای بودن باش ، بمان برای یک ثانیه که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت پس یک ثانیه صبر کن…………… به کجا میروی ؟ صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو ! ای کبوتر به کجا ؟! ای عزیز جان من … باش ای نازنین ! بعد برو....
من از سواحل خطوط ظلمت فریاد می کشم
حالا که دست هایت چتر نمی شوند [ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 4:50 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
چرا از مرگ می ترسيد چرا زين خواب جان آرام شيرين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد مپنداريد بوم نا اميدی باز به بام خاطر من می کند پرواز مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است مگر می اين چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر افيون افسونکار نهال بيخودی را در زمين جان نمی کارد مگر اين می پرستی ها و مستی ها برای يک نفس آسودگی از رنج هستی نيست مگر دنبال آرامش نمی گرديد چرا از مرگ می ترسيد کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند ديد می و افيون فريبی تيزبال و تند پروازند اگر درمان اندوهند خماری جانگزا دارند نمی بخشند جان خسته را آرامش جاويد خوش آن مستی که هوشياری نمی بيند چرا از مرگ می ترسيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد بهشت جاودان آن جاست جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است همه ذرات هستی محو در رويای بی رنگ فراموشی است نه فريادی نه آهنگی نه آوايی نه ديروزی نه امروزی نه فردايی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بيداری نمی بيند سر از بالين اندوه گران خويش برداريد در اين دوران که آزادگی نام و نشانی نيست در اين دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد که کام از يکديگر گيرند و خون يکديگر ريزند درين غوغا فرو مانند و غوغا ها برانگيزند سر از بالين اندوه گران خويش برداريد همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد چرا زين خواب جان آرام شيرين روی گردانيد چرا از مرگ می ترسيد [ دوشنبه 20 تیر1390 ] [ 11:6 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
"اگر دل دليل است"
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود ،ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است ،آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه ي دشمنان، گردنيم اگر خنجر دوستان ،گرده ايم گواهي بخواهيد،اينك گواه همين زخم هايي كه نشمرده ايم! دلي سربلند و سري سر به زير از دست عمري به سر برده ايم.
"بال هاي استعاري" خسته ام از آرزو ها ،آرزو هاي شعاري شوق پرواز مجازي،بال هاي استعاري لححظه هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن خاطراب بايگاني،زندگي هاي اداري افتاب زرد و غمگين ،پله هاي رو به پايين سقف هاي سرد و سنگين،آسمان هاي اجاري با نگاهي سر شكسته،چشم هايي پينه بسته خسته از در هاي بسته،خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده،ميزهاي صف كشيده خنده هاي لب پريده،گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي،پارك هاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي،نيمكت هاي خماري سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم: شنبه هاي بي پناهي،جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام رابا غبار ارزو ها خاك خواهد بست روزي،باد خواهد برد باري روي ميز خالي من صفحه ي باز حوادث در ستون تسليت ها نامي از ما يادگاري...
"فال نيك" گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو "دستور زبان عشق" دست عشق از دامن دل دور باد!
موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل [ جمعه 17 تیر1390 ] [ 5:57 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
تورا گم میکنم هرروز وپیدا میکنم هرشب
بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت که این یخ کرده بی جان را ها میکنم هرشب کاش ایینه ای بودم من که به هر صبح تورا می دیدم می کشیدم همه اندام تو رادر اغوش سرواندام تو باان همه پیچ ان همه تاب انگه ازباغ تنت می چیدم گل صد بوسه ناب موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل، عکس هاي بسيار زيبا از همه چيز [ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 11:29 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |