تبليغاتX
_-_-_عشق و احساس....شعر و رویا_-_-_

_-_-_عشق و احساس....شعر و رویا_-_-_
.....زندگي غفلت يك لحظه ي حواست....

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست

همه آفاق پر از نعره مستانه تست



در دکان همه باده فروشان تخته است

آن که باز است همیشه در میخانه تست


دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه تست


ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه من همه در گوشه انبانه تست


همت ای پیر که کشکول گدائی در کف

رندم و حاجتم آن همت رندانه تست


ای کلید در گنجینه اسرار ازل

عقل دیوانه گنجی که به ویرانه تست


شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه تست


همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست

همه بازش دهن از حیرت دردانه تست


زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه تست


ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه تست


موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل
[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 6:14 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز


هر طرف مي سوزد اين آتش


پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود


من به هر سو مي دوم گريان


در لهيب آتش پر دود


وز ميان خنده هايم تلخ


و خروش گريه ام ناشاد


از دورن خسته ي سوزان


مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد


خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم


همچنان مي سوزد اين آتش


نقشهايي را كه من بستم به خون دل


بر سر و چشم در و ديوار


در شب رسواي بي ساحل


واي بر من ، سوزد و سوزد


غنچه هايي را كه پروردم به دشواري


در دهان گود گلدانها


روزهاي سخت بيماري


از فراز بامهاشان ، شاد


دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب


بر من آتش به جان ناظر


در پناه اين مشبك شب


من به هر سو مي دوم


گريان ازين بيداد


مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد


واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش


آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان


و آنچه دارد منظر و ايوان


من به دستان پر از تاول


اين طرف را مي كنم خاموش


وز لهيب آن روم از هوش


ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود


تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود


خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر


صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر


واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب


مهربان همسايگانم از پي امداد ؟


سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد


مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

 

مهدی اخوان ثالث

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 


موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل
برچسب‌ها: اخوان ثالث
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 12:40 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد، بيگانه ئی شد يار من
بی گنه زنجير بر پايم زدند
وای از اين زندان محنت بار من


وای از اين چشمی كه می كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا


گاه می پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است


گاه می نالد به نزد ديگران
«كاو دگر آن دختر ديروز نيست»
«آه، آن خندان لب شاداب من»
«اين زن افسرده مرموز نيست»


گاه می كوشد كه با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه می خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند


گاه می گويد كه، كو، آخر چه شد؟
آن نگاه مست و افسونكار تو
ديگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو


من پريشان ديده می دوزم بر او
بی صدا نالم كه، اينست آنچه هست
خود نمی دانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست


همزبانی نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بی گمان هرگز كسی چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش


از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پای در زنجير می نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست


آه، اينست آنچه می جستی به شوق
راز من، راز زنی ديوانه خو
راز موجودی كه در فكرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو


راز موجودی كه ديگر هيچ نيست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه، اينست آنچه رنجم می دهد
ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو



 

 


موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل، فروغ فرخزاد
برچسب‌ها: فروغ, فروغ فرخزاد, شعرهای فروغ فرخزاد
[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 6:28 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


                                                     عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی رود


                                                     بیچاره من که ساخته از آب و آتشم



 


________________________________________________________________


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی


                                                     تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا بناله شبی گفت شهریار


                                                     این کار تست من همه جور تو می کشم



 


________________________________________________________________ 


شب همه بی تو کار من شکوه بماه کردن است


                                                     روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است


متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان


                                                     حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است


[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 5:27 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
مرا عشق تو در پیری جوان کرد

دلم را در غریبی شادمان کرد

به آفاق شبم رنگ سحر داد

مرا آیینه دار آسمان کرد

خوشا مهری که چون در من درخشید

جهان را با من از نو مهربان کرد

خوشا نوری که چون در اشک من تافت

نگاهم را پر از رنگین کمان کرد

هزاران یاد خودش را در هم آمیخت

مرا گنجینه ی یاد جهان کرد

غم تلخ مرا از دل به در برد

تب شوق تو را در من روان کرد

وزان تب ،‌ آتشی پنهان برافروخت

که شادی را

به جانم ارمغان کرد

مرا با چون تویی همآشیان ساخت

تو را با چون منی همداستان کرد

گواهی بهتر از حافظ ندارم

که قولش این غزل را جاودان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالت لطفهای بیکران کرد
 
 
نادر نادر پور

موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل
[ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 3:30 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
 
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
 
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

 
را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
 
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت
                                                           فریدون مشیری

موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل
[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 3:11 قبل از ظهر ] [ فرشته ]
در امتداد گذر چند ثانیه
صبر کن
تنها برای بودن باش ، بمان
برای یک ثانیه
که اگر میدانستی ، ثانیه ها ، چقدر بزرگند
به اندازه خشم طبیعت ، به اندازه لطف خدا شاید
به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت

پس یک ثانیه صبر کن……………

به کجا میروی ؟
صبرکن !…

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !

ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من …
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد …
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟

باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود

بعد برو....


من از سواحل خطوط ظلمت فریاد می کشم
خا کسترم را در قطره ای کن
با دریایی از اندوه
مر ا لبریز کن
تا صبحی دیگر
طلوعی دیگر ……………….


حالا که دست هایت چتر نمی شوند
حالا که نگاهت ستاره نمی بارد
حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم
از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، ‌خیس اشک هایم نشود


[ سه شنبه 11 مرداد1390 ] [ 4:50 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
چرا از مرگ می ترسيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روی گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد
مپنداريد بوم نا اميدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است
مگر می اين چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افيون افسونکار
نهال بيخودی را در زمين جان نمی کارد
مگر اين می پرستی ها و مستی ها
برای يک نفس آسودگی از رنج هستی نيست
مگر دنبال آرامش نمی گرديد
چرا از مرگ می ترسيد
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند ديد
می و افيون فريبی تيزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستی که هوشياری نمی بيند
چرا از مرگ می ترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رويای بی رنگ فراموشی است
نه فريادی نه آهنگی نه آوايی
نه ديروزی نه امروزی نه فردايی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بيداری نمی بيند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران که آزادگی نام و نشانی نيست
در اين دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد
که کام از يکديگر گيرند و خون يکديگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغا ها برانگيزند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روی گردانيد
چرا از مرگ می ترسيد
[ دوشنبه 20 تیر1390 ] [ 11:6 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
"اگر دل دليل است"

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ،ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است ،آورده ايم

اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه ي دشمنان، گردنيم

اگر خنجر دوستان ،گرده ايم

گواهي بخواهيد،اينك گواه

همين زخم هايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير

از دست عمري به سر برده ايم.


"بال هاي استعاري"

خسته ام از آرزو ها ،آرزو هاي شعاري

شوق پرواز مجازي،بال هاي استعاري

لححظه هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن

خاطراب بايگاني،زندگي هاي اداري

افتاب زرد و غمگين ،پله هاي رو به پايين

سقف هاي سرد و سنگين،آسمان هاي اجاري

با نگاهي سر شكسته،چشم هايي پينه بسته

خسته از در هاي بسته،خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف كشيده

خنده هاي لب پريده،گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي،پارك هاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي،نيمكت هاي خماري

سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم:

شنبه هاي بي پناهي،جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام رابا غبار ارزو ها

خاك خواهد بست روزي،باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من صفحه ي باز حوادث

در ستون تسليت ها نامي از ما يادگاري...


"فال نيك"

گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو
شيرين من، براى غزل شور و حال كو

پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو

گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال كو

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو

رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سوال و حوصله قيل و قال كو


"دستور زبان عشق"

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد

 

 


موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل
[ جمعه 17 تیر1390 ] [ 5:57 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
تورا گم میکنم هرروز وپیدا میکنم هرشب

بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب

 چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

که این یخ کرده بی جان را ها میکنم هرشب

5qr2w5o2cvl677dxegl.jpg

کاش ایینه ای بودم من

که به هر صبح

 تورا می دیدم

 می کشیدم همه اندام تو رادر اغوش

 سرواندام تو

باان همه پیچ ان همه تاب

 انگه ازباغ تنت می چیدم

گل صد بوسه ناب


موضوعات مرتبط: شعرهای فوق العاده خوشگل، عکس هاي بسيار زيبا از همه چيز
[ چهارشنبه 8 تیر1390 ] [ 11:29 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
واو يك ريز و پي در پي
دمش را بر گلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
تا بدينسان بشكند در من
سكوت مرگ بارم را......
دکتر علی شریعتی


پيوندهای روزانه
بک لینک طراحی سایت